![]() |
![]() |
|
| عاشق باشیم وبه هم عشق ورزی کنیم که عشق همه چیز زندگیست |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:24 توسط ناهید |
|
|
....چرا میگن سیزده نحسه؟
تو میدونی؟ عده ای میگن : بعضی ها حتی پلاک خونه هاشون را این طور مـــــــــی نـــــــویســــــــــند ۱+۱۲ سیزدهم فروردین به قولی سیزده بدر؛ روز طبیعت روزی که باید رفت در دل طبیعت سبز تازه شکوفه زده تا از بلاهای شهری و خانگی بدور بود.روزی که زندگی رنگ وبویی تازه به خودش میگیره و طبیعت همیشه زنده هم لباس سبز به تن میکنه. حالا ما میگیم نحسه میریم از خونه بیرون، خوب شاید برا خونه موندن نحس باشه، ولی ...میریم در دل سبزه زار، به باغ ها و کوه ها پناه میبریم،ولی...ولی چی؟ خوب برمیگردیم.
امروز را بنویسیم. اما رنگ که چیزی را عوض نمیکنه
ولی میشه مثل تولد دوباره طبیعت تولدی دوباره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:9 توسط عارف |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:6 توسط ناهید |
|
|
همسفر خسته ام از این راه خسته از نای ونی این همه آه راه تکرار زمان است چرا راه تکرار زمان است چرا؟ همسفر فاش بگو راز چرا؟ آری از آینه ها نیست نشان آن نشان های نهان نیست عیان اندر این نبض زمان گیج منم مات و مبهوت دل ریش منم هشیارم زه دل خویش چرا؟ آن که مستم بکند نیست چرا همسفر گرچه رهایم کردی راست گو ره به کجا آوردی نکند باز به من می خندی زین که پروانه شدم می خندی خنده کن تا که منم سوز شوم بنواز تا که منم کوک شوم ره به تنهایی من میگرید همسفر باش دلم میگرید خنک آن روز که اندر پیش است دل زهر خورده من در نیش است باش تا سایه ای بر من باشی وین دل زخم تو مرهم باشی وین دل زخم تو مرهم باشی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:56 توسط ناهید |
|
|
عزیز جون بابت همه اذیت هام منو ببخش دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:50 توسط ناهید |
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدائی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود امد و هم آشیان شد با او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با او ناتوان بودم توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از عمری که با او شد سپر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق هم شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت : در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود من فردای من گفتمش:عشقت به دل افزون شده دل به جادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی طاق بود روز گار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهد وپیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم آن که هم خون من است خسم جان تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا معشوق آن رحمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب ا ز کف رفت فردا را نگه آخرین یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین را گسسته تار وپود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بوده بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:48 توسط ناهید |
|
|
تو مکتب رفته ای؟ انشایی نو خواهم نوشت دستان کودکان بازیگوش را نشانه خواهم گرفت. من آسان نخواهم نوشت حالا دیگر پنجره ای رو به حیاط باز نمی شود دیگر از آن آدینه های خوب و شیرین روزی نیامده. من در عالم رویا صدای گوشنواز و دلنواز شنیده ام. صدای فصل پاییز نه صدای پای گلهای بهاری آری گلواژاه های فرهنگ لغت را تقدیم به تو خواهم نمود. تو که از ماه آمده ای. جای تو در خاک نیست گر چه ریشه ای در دل آن نهاده ای رد پای تو فقط طوطیای چشم من است تو از آن سرو خمار خواهی پرسید در کنار آن چنار کهن خواهی ماند من خواهم آمد و در زیر سایه آن دوستی زیبا بر لب جوی روان انشایی نو خواهم نوشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 5:33 توسط عارف |
|
|
در آن دلانه شب که عده ای آن را همان نیمه شب خوانده و آن را بهترین زمان برای راز و نیاز با معبود می پندارند.
در آن صبحگاهان که خورشید آرام آرام از پشت کوه های خاکستری سر بر آورده و انوار طلائیش را نثار زمینیان می کند. در آن غروب غمگین شط که کلاغ های سیه چشم برای دیدن چناران سر به فلک کشیده پر پرواز می گشایند درآن روزگاران که ثانیه ها از پی هم ، دقیقه ها پشت سر هم ، ساعت ها و روزها ، ماه ها و سال ها یکی پس از دیگری. در آن دیاری که مردمانش همه جور لباسی به تن بازار مکاره نموده اند . در آن دریای مواج آبی ، موج های خروشان ، شن های ساحلی .......... در آن باغی که سالهاست درختی به خود ندیده . در آن صفحات سفیدی که نام های یغمایی حکاکی شده . در آن زمان که هم من هستم هم تو هم او پس بیا و ............ در این زمان که پلکهایم سنگینی میکند. در این زمان که دیدن تو تنها هدف رویایی من است. در این زمان که صدایت زدم و تو رویت را ، حتی به نگاهی. در این زمان و دز آن زمان و روزگاران ، ........................ تو بمان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:26 توسط عارف |
|
|
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه بجایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند درد عشقست و جگر سوز نوایی دارد ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد شعر گاه آخرین بهانه می شود برای زیستن همدمی برای لحظه ی گریستن شعر گاه لای لای مادرانه می شود یا گلی که دختران مدرسه لای یک کتاب عاشقانه خشک می کنند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 8:4 توسط عارف |
|
|
زندگی در مواقع انتظار تصویر تلخی از سایه مرگ است که آرام و آهسته بر بالین محقرم پیش می آید ، |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:48 توسط عارف |
|
|
هرچه دلشادتری عمر تو کوتاه ترست چیدن گل بود از خنده و رقصیدن گل باغبانا گره خشم بر ابرو مفکن خنده مهر بیاموز ز خندیدن گل گر ندیدی که گلی برلب گل بوسه زند گلرخان را بنگر موقع بوئیدن گل! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:29 توسط عارف |
|
|
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:13 توسط عارف |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گیرم که ماندم وباز بال بال زدم توی خاک وخاطره توی گذشته وگل گیرم که بالم را هزاران سال
دیگر هم بسته نگه داشتم بال های بسته طعم اوج را کی خواهد چشید؟ میروم!باید رفت در خون تپید وپرپر سیمرغ مرغان در خون تپیده را بیشتر دوست دارد. راستی اگر دیگر نیامدم یعنی آتش گرفتم یعنی که شعله ورم یعنی سوختم یعنی خاکسترم را هم باد برد اما هر جا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت. قرارمان اما در حوالی قاف پشت آشیانه سیمرغ آنجا که جزءبال وپر سوخته نشانی ندارد. |
| پیوندهای روزانه |
|
شمیم عشق آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
ناهید عارف |
|
RSS
|