![]() |
![]() |
|
| عاشق باشیم وبه هم عشق ورزی کنیم که عشق همه چیز زندگیست |
|
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم ومن چون شمع می سوزم ودیگرهیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تهای تنهایم
تو را برای وفای تو دوست دارم
وگر نه دلبران پیمان شکن فراوانند اینم تقدیم به تنها دلیل زندگیم که خیلی دوستش دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 22:42 توسط ناهید |
|
|
ای خدا امشب دلم خیلی پره
می خوام باهات حرف بزنم
حرفایی که حرف دله می خوام بگم خسته شدم خسته شدم از روزگار از این دیار دیار پر شرم و حیا دیار پر رنگ و ریا می خوام بگم که ای خدا دوست دارم بی انتها می خوام که فریاد بزنم از ته دل داد بزنم بگم چرا به من یه دل خسته دادی یه دل پرازغم ویک لب بسته دادی به خدا خسته شدم از درها از پنجره ازهمون شاپرکی که رو گلها می پره حتی ازستاره که اون بالا چشمک می زنه. حتی از مرغابی ها از گلها . پروانه ها ازخودم.همسایه ها از همه خسته شدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:28 توسط ناهید |
|
|
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی درچشم خود آرام شکستن برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزدعاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل امید به خانه بستن به من هر دم نوای دل زد بانگ چه خوش باشد از این غمخانه رستن چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن عمر من غارت شد وغارت گر از من دور شد من صبوری کردم و تارجگر مغرور شد عمر من همواره با تکرار روز و شب گذشت شمع فانوس جوانی دم به دم کم نور شد پاک بازی هر چه کردم دشمنی منظور شد راه را از چاه در هر لحظه ای باید شناخت یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 19:3 توسط ناهید |
|
|
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر میگرده و نگات میکنه بدون براش مهمی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی بر میگرده و با عجله می یاد سمت تو بدون براش عزیزی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر میگرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی بر میگرده می یاد باهات اشک میریزه بدون دوست داره اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف میزنی ترکت می کنه بدون عاشقته اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش می کنی فقط سکوت می کنه بدون دیوونته اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده بدون که براش همه چی بودی اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون که بدون تو می میره اگه یکی رو دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیده بدون که بدونه تو مرده گه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 14:56 توسط ناهید |
|
|
به عشق پاک تو سوگند می خورم آری که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری چقدر خسته و بی روح و زرد می گذرند به پیش چشم من این روزهای تکراری ببین چگونه زمین گیر گشته ام بی تو ز بس می وزد از هر طرف گرفتاری اسیر تیره شب بی پناهی و دردم بدون تو منم و این کویر بیزار ی بیا مرا به نسیم تبسمی دریاب تویی که از گل و عطر بهار سرشاری تمام باغ دلم پر شکوفه خواهد شد اگر که سبز نگاهت مرا کند یاری تو شاه بیت غزلهای ناب من هستی و صادقانه بگویم قسم به چشمانت هنوز هم به امید تو زنده ام اری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 23:30 توسط ناهید |
|
|
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن من و از این دل خوشی وآرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر از عشق و خواهشم من و تو آغوشت بگیر آغوشه تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربون تو من و به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادت ترکم نمیشه فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار به پای عشق من بمون هیچکس وجای من نیار مهر لباتو رو تن و روی لبه کسی نزن فقط به من بوسه بزن، به روح و جسم و تن من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:43 توسط ناهید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:42 توسط ناهید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:24 توسط ناهید |
|
|
....چرا میگن سیزده نحسه؟
تو میدونی؟ عده ای میگن : بعضی ها حتی پلاک خونه هاشون را این طور مـــــــــی نـــــــویســــــــــند ۱+۱۲ سیزدهم فروردین به قولی سیزده بدر؛ روز طبیعت روزی که باید رفت در دل طبیعت سبز تازه شکوفه زده تا از بلاهای شهری و خانگی بدور بود.روزی که زندگی رنگ وبویی تازه به خودش میگیره و طبیعت همیشه زنده هم لباس سبز به تن میکنه. حالا ما میگیم نحسه میریم از خونه بیرون، خوب شاید برا خونه موندن نحس باشه، ولی ...میریم در دل سبزه زار، به باغ ها و کوه ها پناه میبریم،ولی...ولی چی؟ خوب برمیگردیم.
امروز را بنویسیم. اما رنگ که چیزی را عوض نمیکنه
ولی میشه مثل تولد دوباره طبیعت تولدی دوباره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:9 توسط |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:6 توسط ناهید |
|
|
همسفر خسته ام از این راه خسته از نای ونی این همه آه راه تکرار زمان است چرا راه تکرار زمان است چرا؟ همسفر فاش بگو راز چرا؟ آری از آینه ها نیست نشان آن نشان های نهان نیست عیان اندر این نبض زمان گیج منم مات و مبهوت دل ریش منم هشیارم زه دل خویش چرا؟ آن که مستم بکند نیست چرا همسفر گرچه رهایم کردی راست گو ره به کجا آوردی نکند باز به من می خندی زین که پروانه شدم می خندی خنده کن تا که منم سوز شوم بنواز تا که منم کوک شوم ره به تنهایی من میگرید همسفر باش دلم میگرید خنک آن روز که اندر پیش است دل زهر خورده من در نیش است باش تا سایه ای بر من باشی وین دل زخم تو مرهم باشی وین دل زخم تو مرهم باشی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:56 توسط ناهید |
|
|
عزیز جون بابت همه اذیت هام منو ببخش دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:50 توسط ناهید |
|
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدائی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود امد و هم آشیان شد با او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با او ناتوان بودم توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از عمری که با او شد سپر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق هم شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت : در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود من فردای من گفتمش:عشقت به دل افزون شده دل به جادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی طاق بود روز گار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهد وپیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم آن که هم خون من است خسم جان تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا معشوق آن رحمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب ا ز کف رفت فردا را نگه آخرین یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین را گسسته تار وپود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بوده بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:48 توسط ناهید |
|
|
تو مکتب رفته ای؟ انشایی نو خواهم نوشت دستان کودکان بازیگوش را نشانه خواهم گرفت. من آسان نخواهم نوشت حالا دیگر پنجره ای رو به حیاط باز نمی شود دیگر از آن آدینه های خوب و شیرین روزی نیامده. من در عالم رویا صدای گوشنواز و دلنواز شنیده ام. صدای فصل پاییز نه صدای پای گلهای بهاری آری گلواژاه های فرهنگ لغت را تقدیم به تو خواهم نمود. تو که از ماه آمده ای. جای تو در خاک نیست گر چه ریشه ای در دل آن نهاده ای رد پای تو فقط طوطیای چشم من است تو از آن سرو خمار خواهی پرسید در کنار آن چنار کهن خواهی ماند من خواهم آمد و در زیر سایه آن دوستی زیبا بر لب جوی روان انشایی نو خواهم نوشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 5:33 توسط |
|
|
در آن دلانه شب که عده ای آن را همان نیمه شب خوانده و آن را بهترین زمان برای راز و نیاز با معبود می پندارند.
در آن صبحگاهان که خورشید آرام آرام از پشت کوه های خاکستری سر بر آورده و انوار طلائیش را نثار زمینیان می کند. در آن غروب غمگین شط که کلاغ های سیه چشم برای دیدن چناران سر به فلک کشیده پر پرواز می گشایند درآن روزگاران که ثانیه ها از پی هم ، دقیقه ها پشت سر هم ، ساعت ها و روزها ، ماه ها و سال ها یکی پس از دیگری. در آن دیاری که مردمانش همه جور لباسی به تن بازار مکاره نموده اند . در آن دریای مواج آبی ، موج های خروشان ، شن های ساحلی .......... در آن باغی که سالهاست درختی به خود ندیده . در آن صفحات سفیدی که نام های یغمایی حکاکی شده . در آن زمان که هم من هستم هم تو هم او پس بیا و ............ در این زمان که پلکهایم سنگینی میکند. در این زمان که دیدن تو تنها هدف رویایی من است. در این زمان که صدایت زدم و تو رویت را ، حتی به نگاهی. در این زمان و دز آن زمان و روزگاران ، ........................ تو بمان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3:26 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گیرم که ماندم وباز بال بال زدم توی خاک وخاطره توی گذشته وگل گیرم که بالم را هزاران سال
دیگر هم بسته نگه داشتم بال های بسته طعم اوج را کی خواهد چشید؟ میروم!باید رفت در خون تپید وپرپر سیمرغ مرغان در خون تپیده را بیشتر دوست دارد. راستی اگر دیگر نیامدم یعنی آتش گرفتم یعنی که شعله ورم یعنی سوختم یعنی خاکسترم را هم باد برد اما هر جا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت. قرارمان اما در حوالی قاف پشت آشیانه سیمرغ آنجا که جزءبال وپر سوخته نشانی ندارد. |
| پیوندهای روزانه |
|
saman & hengameh ماهان اسپید آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
ناهید عارف |
|
RSS
|